|
سلام حاجی!
امشب اومدم واست قصه ی زندگی یکی از دوستامو بگم...
همون که شیطون و بی تربیت بود ولی دلش خیلی پاک بود.
همون که امون همه ی معلمها رو بریده بود.
همون قد کوتاهه که سبزه ی تند بود .
همونی که باباش شهید شده بود.
یادت اومد؟ آره فاطمه رو میگم.همون که چین و شکن صورت مادرش نشون دهنده ی سختی هایی بود که کشیده بود . بنده خدا سنش خیلی زیاد نبود ولی بیشتر از سنش نشون میداد...
حاجی فاطمه ی قصه ی ما یه خواهر و یه برادر داشت .داداشش مصطفی بود هم اسم پسر کوچیکت تقریبا هم سن و سالشم بود.۶۲-۶۳ .خواهرش زهرا هم یه سال از ما بزرگتر بود و تقریبا عاقل ترین بچه ی مامانش بود.
ولی حاجی جون فاطمه ی قصه ی ما مثل همه ی فاطمه هایی که باباشون رو تو جنگ از دست دادن چادر به سر نداشت .مصطفی هم مثل مصطفی تو نبود.تو کاراش خطا زیاد بود مثل...
مصطفی خیلی بد خلق و عصبی بود حقم داشت آخه تو جامعه بود و میدید بچه های که پدراشون یک صدم بابای اونم به گردن این مملکت حق ندارن چطوری سوار ماشینهای آنچنانی که به قول تو شیشه هاشون بید -بید بالا میره و بید-بید پایین میاد میشن و هوای آلوده ی تهران رو آلوده تر میکنن .
همون ماشینایی که تو یه روزی گفتی اگه فرمانده جنگ سوارشون بشه باید فاتحه ی انقلاب رو خوند...
حالا اون پسر شهید باید به خاطر خرج سنگین دانشگاه و خوابگاه قید درس خوندن بزنه و انصراف بده و بره سر کار تا مادر سختی کشیدش نخواد یه تنه خرج کرایه خونه و هزار تا دنگ و فنگ دیگه رو بده.
مادری که تو این مدت با آبرو زندگی کرده بود ولی سختی های زندگی نذاشت که بچه هاشو اونجوری که شایسته ی فرزندای شهیده تربیت کنه.و به جاش خودش هر روز فرسوده تر میشد...
فاطمه صبح تا شب تو خیابونا بود .مانتو هاشم روز بروز تنگ تر میشد و بیشتر میرفت بالا.روسریشم گاهی اوقات می افتاد.همین روزا به خاطر بد حجابی گرفته بودنش و وقتی کارت بنیاد شهیدش رو نشون داده بود تا شاید بذارن بره چهار تا فحشم خورده بود.آخه میدونی حاجی !ازش توقع داشتن...
ازش یه تعهد پر ملاتم گرفتن.
ولی کسی نپرسید چی شد که تو اینطوری شدی؟تا اونم حرفاشو بزنه...
بگه بابام بسیجی بود و جانباز شد بعدم شهید .خرجمونو بنیاد میده مادرم در کنارش کارم میکنه.ولی همیشه کم میاره.داداشمم که مردمونه مجبوره کار کنه واسه همین نیست که ببینه خواهرش چجوری و کجا میره. با این حال من هر جایی نمیرم .مادرم به خاطر سختی های زندگی وقت نکرده اعتقادات بچه هاشو قوی کنه .واسه همینم با یه تلنگر من فرو ریختم.
حاجی اگه ازش میپرسیدن حتما میگفت که بابام بسیجی بود و رفت جونشو داد تو که اسمت بسیجیه اگه جنگ بشه وجودشو داری بری دفاع کنی؟یا نه !فقط اومدی سهمیه بگیری واسه دانشگاه یا اینکه سربازیت چند ماه کم بشه؟تو شکمت سیر بوده .محبتم که از همه دیدی بابا ...مامان... همه.من مجبورم که دنبال یه لبخند بدو وم حتی اگه کوچه خیابونی باشه.همینم که هستم باید ازم ممنون باشید...
اون موقع ست که هیشکی نمیتونه بگه تو که فرزند شهیدی چرا؟!
حاجی جواب فاطمه رو کی میده؟
چی؟...!
آهان .همونایی که عمق جیباشون روز بروز داره افزایش پیدا میکنه...!؟
همون از ما بهترون...؟!
برای فاطمه و فاطمه ها دعا کن حاجی جون.
خیلی زیادن خواهر و دختر شهید که همرنگ جماعت شدن ولی فاطمه دلش هنوز پاکه...
                            
دوستان اگه تو فیق شرکت در مراسم اعتکاف بهتون دست داد ما هم دعا کنید...
یاحق
+ نوشته شده به عشق حاج همت در بیست و یکم تیر 1386ساعت 1:36  توسط دلسپرده ی همت
|