تبليغاتX
حاج همت شقایق پرپر
 
درباره وبلاگ

از طرف من به جوانان بگوييد چشم شهيدان و تبلور خونشان به شما دوخته شده است
به پا خيزيد و اسلام خود را در يابيد. ( حاج همت )

قلم وضو بگير
قلم فرياد و فرياد صد آه و افغان هزاران ناله و غوغا !قلم بنال !خون دل بريز بر توسن عشق ركاب
بزن و با آه و درد بنويس.بنويس از خباثت ها و از جنايتها از خون آشامان و ضحاكان.
قلم بنويس از رشادت ها از شجاعت ها از دلا وري ها و دلدادگيها!
بر پيكر دشت خون بنويس!از خون دل قلم!دلي كه بي دل گشته و خوني كه به وسعت دلدادگي
گلبرگ شقايق پر پر گشته است.
اي دل بنال!
اي قلم فرياد كن!
اي آه بسوز و اي اشك داغ داغ بر گونه ي تفتيده بريز!
قلم بنال!دل ناليده اشك چكيده صحراي جان سوخته و عشق بي فرياد آرميده!
در آرامشي با هزاران فرياد درون!



نظرسنجي
كد نظرسنجي در اينجا
پيوندها

گالري قالب وبلاگ
حاج همت
ابراهیم در آتش
حرم دل
عاشقان وصال
`رو قلب ما نوشته...
حسین تشنه لب
سفر کرده
بیم موج
دفتر کاهی
شخصی نویس
کانال ماهی
غروب شلمچه
خاکریز
لابقاءبلافراق
زندگی زیباست
کیمیای قلم
عدالت جو
یک جرعه عطش
عشق است به آسمان پریدن
مشترک مورد نظر
عمق دلتنگیها
تنهاترین سردار
چراغ
یاس نبی
من دوباره زنده شدم
یک فیلمساز جوان
شاید این جمعه بیاید شاید....
ما نیز دلی شکسته داریم ای دوست...
سکوت
اتحاد ملی انسجام اسلامی
صراط منیر
زمینی که میخواد آسمونی باشه
عطر نرگس
زده ام فالی و فریاد رسی می آید...
بوسه گاه سیمینوف
و پیامی در راه...
یاس کبود
عدالتجو2
تا ملکوت
عرش و عشق
راه آسمانی
تفحص سیره ی شهدا
دل شکسته

همتی ها

انجمن طراحان ايران
چراغ
پله پله تاخدا
زائر بقیع
من و گل نرگس
نسیمی از بهشت
گل نرگس
نسل سرخ
کربلا کعبه دلها
شلمچه
حاج همت سردار عاشورایی
حاج همت
ابراهیم در آتش
انتظارفرج
حرم دل
عشاق
عاشقان وصال

آرشيو همتی ها

آمار وبلاگ
كل بازديد ها :
باز این چه شورش است

هل من ناصر ینصرنی؟

وقت طهارتی دیگر است؟

قلم اینبار تیمم کن

  دجله و فرات در بندند نا مردمان باز نامردی روا داشتند تشنگی را تاب آر ،یاوری کن یار حق را

 بنویس از رشادت ها وپهلوانی ها،سجده کن و نام نامی حسین و زینب و عباس را تحریر کن

.قلم نگاه کن ،هلال ماه خونین است ،آسمان غمبار..

.باز خشکی لبان علی اصغر ،باز رقیه ی بی تاب،کودکان پا برهنه ،صدای العطش که از سینه های سوخته برخاسته...

قلم گریه کن.ضجه و شیون به پا کن.از اشک امان مخواه.بگذار ببارد .سیل شود .ویران کند که مدفون شدن عشق نزدیک است تا ظلم با همه ی رذالتش بر خاک خون گرفته سایه افکند...

قلم تیمم کن که آب نیست .تشنگی را تاب آر.یاوری کن یار حق را

 که ندایی تورا می خواند:

هل من ناصر ینصرنی؟



+ نوشته شده به عشق حاج همت در  بیست و یکم دی 1386ساعت 4:4  توسط  دلسپرده ی همت 
و باز هم دلتنگی...

بسم رب الشهدا

 

 

 سلام حاج ابراهیم

یادته منو؟

 من که خودمو یادم نیست.

حاج ابراهیم اومدم عذر خواهی اومدم به پات بیافتم و بگم شرمنده تم

حلالم کن حاجی.حلالم کن که هنوزم اسمم دل سپرده ست خجالت میکشم از روت .من همونم که شلمچه رو دیدم من همونم که یه شب دو کوهه خوابیدم  من همونم که تو حسینیه ی تو نماز خوندم ... ولی حالا کجای کارم  بهترین کار دلسپرده ت یه نماز دستو پا شکسته با حواس پرته ولی تا دلت بخواد گناه کرده و انگار نه انگار...

خودت همه چیزو میدونی من همون دخترتم که گفتی مرده. اومدی تو خوابم غم داشتی  یادمه. شب بود گفتم حاجی چرا ناراحتی گفتی  یه دختر داشتم که مرده . گفتم حاجی من دوست دارم با اخم گفتی ولی من دوست ندارم ....وقتی پا شدم گفتم ولی من بازم دوست دارم

.گفتم آدم میشم تا بازم دوسم داشته باشی مث اون موقع که تو خواب به تسبیحم دست زدی همون تسبیح قرمزه که به عشق تسبیح تو برش داشتم همون موقع که مهربون نگام میکردی...

 حاجی جونم قربونت برم میخوام برگردم دستمو میگیری؟

میخوام واقعا برگردم .میخوام آدم شم. ترو قرآن حاجی ترو به علی نگو نه به سر نازنینت قسم دلم بد گرفته

 میخوام آدم شم .میخوام با عرفه ی امسال با معرفت شم ترو به این روزای روحانی آدمم کن فقط تو میتونی آدمم کنی .بازم برام دعا کن به خدا من نمردم من هنوز زنده ام .اگه غیر اینه چرا راهم دادی اینجا؟پس هنوز نمردم . دعام کن دعام کن دعام کن

+ نوشته شده به عشق حاج همت در  بیست و هفتم آذر 1386ساعت 21:15  توسط  دلسپرده ی همت 
قربون اون موقع ها قربون اون صفاتون دست منم بگیرید دلم تنگه براتون
تعز من تشاء و تذل من تشاء

ای خدای بزرگ ای ایده آل غایی من ای نهایت آرزوهای بشری عاجزانه در مقابلت به خاک می افتم تو را سجده میکنم میپرستم.سپاس میگویم و ستایش میکنم.فقط تو آری تو ای خدای بزرگ شایسته ی سپاس و ستایشی محبوب بشری فقط تویی گمشده ی من تویی.ولی چه افسوس که اغلب تظاهرات فریبنده و زود گذر دنیا را به جای تو میپرستم به آن عشق میورزم و تورا فراموش میکنم اگر چه نمیتوانم آن را هم فراموشی بنامم چون یک زیبایی و یک تظاهر فریبنده نیز جلوه ی توست و مسحور تجلیات تو شدن نیز عشق به ذات تو است.من هرگاه مفتون چیزی شده ام در اعماق دلم به تو عشق ورزیده ام و بنا بر این ای خدای بزرگ تو از این نظر مرا سرزنش مکن.فقط ظرفیت و شایستگی عطا کن تا هرچه بیشتر به تو نزدیک شوم و در راه درازی که به سوی بوستان بی انتها و ابدی تو دارم این سبزه ها و خزه های ناچیز نظر مرا جلب نکند و از راه اصلی باز ندارد....

(مناجاتهای شهید چمران ۲۹ می  ۱۹۶۱ امریکا)

نقل ازهمسر حاج همت

زنگ زده بود که نمیتواند بیاید دنبالم باید منطقه میماند.دلم خیلی تنگ شده بود.انقدر اصرار کردم که اجازه داد بلیط بگیرم و با اتوبوس برم اسلام آباد.

کف آشپز خانه تمیز شده بود.همه ی میوه های فصل توی یخچال بود و توی ظروف ملامین چیده بودشان.

کباب هم آماده بود روی اجاق .بالای یخچال یک عکس از خودش گذاشته بود با یک نامه.

وقتی می آمد خانه من دیگر حق نداشتم کار کنم.بچه را عوض میکرد .شیر براش درست میکرد.سفره را میانداخت و جمع میکرد.پا به پای من مینشست و لباسهارا میشست پهن میکرد و خشک میکرد و جمع میکرد.انقدر محبت به پای زندگی میریخت که همیشه بش میگفتم:-درسته کم میای خونه ولی من تا محبت های تو رو جمع کنم تا یک ماه وقت دارم ـ نگاهم میکردو میگفت :((تو بیش تر از اینا به گردن من حق داری))یک بارم گفت:((من زودتر از این جنگ تمام میشم وگرنه بعد از جنگ بهت نشون میدادم چطور تمام این روزهارو جبران میکنم))

مرد بی ادعا به حق بی بی فاطمه ی زهرا یادت نره که ما محتاجیم به دعا

یاحق التماس دعا

-----------------------------------------------------------------------------------

سلام به همه ی دوستای عزیزم

اول از همه تشکر بابت نظرات و دلگرمی هاتون از همه تون ممنونم و التماس دعا دارم

راستش اومدم خداحافظی .

البته نه برای همیشه  .تا بعد از کنکور .راستشو بخواید یه سال عقب موندن از درس و دانشگاه و زندگی یه جورایی حالمو گرفت الان دارم میخونم .خود حاجی میدونه که وقت نوشتن ندارم.ولی دلم همیشه باهاشه تو این ماه مبارک این اولین و آخرین آپمه. تروخدا تو این چند روز باقی مونده دعام کنید شبای قدر گذشت ولی روز آخر ماه سر سفره های افطار وقتی بغض میکنی و دلت میگیره  واسه اینکه نمیدونی  سال دیگه تو ماه رمضون سر این سفره ی با برکت مهمونی حق  هستی یا نه یاد منم بکن.بد جوری محتاجم همیشه یادتون هستم مارو فراموش نکنید   خدانگهدارتون

 



+ نوشته شده به عشق حاج همت در  بیستم شهریور 1386ساعت 1:1  توسط  دلسپرده ی همت 
بیا باز هم یاد لشکر کنیم...
حرفی نزده بودند ولی انگار همان اشاره کافی بود.میگفت وقتی میخواستم دستش را ببوسم به محاسنم دست کشید.این را که میگفت اشک میدوید توی چشماش.از پیش امام آمده بود...

یک شال مشکی انداخته بود گردنش .هیچ وقت انقدر زیبا ندیده بودمش.چند روزی بود که مهدی به دنیا آمده بود و او تازه خبر شده بود.شب از نیمه گذشته بود.آمد و کنارمان نشست .تا خود صبح با هم گفتیم و خندیدیم...بچه را بغل گرفت و دو زانو کنار علاءالدین نشست .از مهدی چشم بر نمیداشت .توی گوشش اذان گفت و شروع کرد به حرف زدنبا او.انگار با یک مرد طرف بود.بعضی وقتها چقدر دلتنگ آن لحظه میشوم.

ساعت یک و دو نصفه شب بود.صدای شرشر آب می آمد.توی تاریکی نفهمیدم کی است.یکی پای تانکر نشسته بود و یواش طوری که کسی بیدار نشود ظرفها را میشست.جلوتر رفتم .حاجی بود...

 

 



+ نوشته شده به عشق حاج همت در  یازدهم شهریور 1386ساعت 17:9  توسط  دلسپرده ی همت 

و قلم باز هم با جوهر دوات غسل کن و بنویس از انتظار

انتظاری که تا کنون بی منتها مانده

انتظاری که هر غروب جمعه به نومیدی بدل میشود و

از سحر شنبه امید میشود به دلم برای جمعه ی دیگر

قلم دل میداند که چه در دل داری

آه!

من همان منتظرم که خود سد ظهور گشته

اما بنویس برای صاحب جمعه ها برای همو که چشم انتظارش هستم

مهدیا!

دگر تاب نمانده این تن خسته را

در جمعه ای که  پیش رو داریم چشم های خسته و گریان و بی تاب از غم هجران را

به جمال سبز پوش و بی مثالت روشن کن قسم به لحظه های انتظار یاریت میکنیم...

و قلم در رکوع و سجود طولانی ات

به گاه نماز های شبانه ات بر کاغذ نیم سوخته ی اندیشه های من

دعایم کن 

 که قلم مقدس است و قداست تو موجب اجابت دعای توست...



+ نوشته شده به عشق حاج همت در  پنجم شهریور 1386ساعت 17:32  توسط  دلسپرده ی همت 
والسُابقون السُابقون اولئک المقرُبون...

پیشاپیش مبعث رسول اکرم(ص)رو خدمت آقا امام زمان و و حاج همت و همه ی شهیدانی که به وب حاجی سر میزنند و همینطور خدمت

رهبر عزیز انقلاب و همه ی دوستان بزرگوارم تبریک عرض میکنم

و التماس دعا دارم

 میدونی من چی دیدم؟من جدایی مون رو دیدم

زدم به شوخی که تو مثل سوسول ها حرف میزنی .گفت:" نه تو تاریخ بخون .خدا نخواسته اونایی که خیلی به هم دل بستن زیاد کنار هم بمونن."

+++

بین نماز ظهر و عصر کنی حرف زد قرار بود فعلا خودش بماند و بقیه را بفرستد خط.

توجیه هاش که تمام شد و بلند شد برود همه دنبالش راه افتادند.او هم شرع کرد به دویدن و جمعیت دنبالش .آخر رفت تو یکی از ساختمان های دو کوهه و قایم شد.

ما هم جلوی در را گرفتیم...

پیرمرد حدودا شصت ساله بود ولی مثل بچه ها بهانه میگرفت که باید حاجی را ببینم باهاش یه کاری دارم.گفتیم کارت رو بگو تا ما انجام بدیم .گفت نه اینجوری دلم آروم نمیگیره باید خودش رو ببینم.

ما هم به احترام موی سفیدش گفتیم :بفرما اینم حاجی تو اون اتاقه

...

حاجی را بغل کردو گونه هایش را میبوسید .و بعد انگار که بخواهد دل مارا بسوزاند

 گفت :"این کار را میگفتم.حالا شما چجوری میخواستید انجامش بدید؟"

 

 

++++

یاحق



+ نوشته شده به عشق حاج همت در  نوزدهم مرداد 1386ساعت 15:54  توسط  دلسپرده ی همت 
بسم رب شهدا...یکی بود یکی نبود...
سلام حاجی!

امشب اومدم واست قصه ی زندگی یکی از دوستامو بگم...

همون که شیطون و بی تربیت بود ولی دلش خیلی پاک بود.

همون که امون همه ی معلمها رو بریده بود.

همون قد کوتاهه که سبزه ی تند بود .

همونی که باباش شهید شده بود.

یادت اومد؟ آره فاطمه رو میگم.همون که چین و شکن صورت مادرش نشون دهنده ی سختی هایی بود که کشیده بود . بنده خدا سنش خیلی زیاد نبود ولی بیشتر از سنش نشون میداد...

حاجی فاطمه ی قصه ی ما یه خواهر و یه برادر داشت .داداشش مصطفی بود هم اسم پسر کوچیکت  تقریبا هم سن و سالشم بود.۶۲-۶۳ .خواهرش زهرا هم یه سال از ما بزرگتر بود و تقریبا عاقل ترین بچه ی مامانش بود.

ولی حاجی جون فاطمه ی قصه ی ما مثل همه ی فاطمه هایی که باباشون رو تو جنگ از دست دادن چادر به سر نداشت .مصطفی هم مثل مصطفی تو نبود.تو کاراش خطا زیاد بود مثل...

مصطفی خیلی بد خلق و عصبی بود حقم داشت آخه تو جامعه بود و میدید بچه های که پدراشون یک صدم بابای اونم به گردن این مملکت حق ندارن چطوری سوار ماشینهای آنچنانی که به قول تو شیشه هاشون بید -بید بالا میره و بید-بید پایین میاد میشن و هوای آلوده ی تهران رو آلوده تر میکنن .

همون ماشینایی که تو یه روزی گفتی اگه فرمانده جنگ سوارشون بشه باید فاتحه ی انقلاب رو خوند...

حالا اون پسر شهید باید به خاطر خرج سنگین دانشگاه و خوابگاه  قید درس خوندن بزنه و انصراف بده و بره سر کار تا مادر سختی کشیدش نخواد یه تنه خرج کرایه خونه و هزار تا دنگ و فنگ دیگه رو بده.

مادری که تو این مدت با آبرو زندگی کرده بود ولی سختی های زندگی نذاشت که بچه هاشو اونجوری که شایسته ی فرزندای شهیده تربیت کنه.و به جاش خودش هر روز فرسوده تر میشد...

فاطمه صبح تا شب تو خیابونا بود .مانتو هاشم روز بروز  تنگ تر میشد و بیشتر میرفت بالا.روسریشم گاهی اوقات می افتاد.همین روزا به خاطر بد حجابی گرفته بودنش و وقتی کارت بنیاد شهیدش رو نشون داده بود تا شاید بذارن بره چهار تا فحشم خورده بود.آخه میدونی حاجی !ازش توقع داشتن...

ازش یه تعهد پر ملاتم گرفتن.

ولی کسی نپرسید چی شد که تو اینطوری شدی؟تا اونم حرفاشو بزنه...

بگه بابام بسیجی بود و جانباز شد بعدم شهید .خرجمونو بنیاد میده مادرم در کنارش کارم میکنه.ولی همیشه کم میاره.داداشمم که مردمونه مجبوره کار کنه واسه همین نیست که ببینه خواهرش چجوری و کجا میره. با این حال من هر جایی نمیرم .مادرم به خاطر سختی های زندگی وقت نکرده اعتقادات بچه هاشو قوی کنه .واسه همینم با یه تلنگر من فرو ریختم.

حاجی اگه ازش میپرسیدن حتما میگفت که بابام بسیجی بود و رفت جونشو داد تو که اسمت بسیجیه اگه جنگ بشه وجودشو داری بری دفاع کنی؟یا نه !فقط اومدی سهمیه بگیری واسه دانشگاه یا اینکه سربازیت چند ماه کم بشه؟تو شکمت سیر بوده .محبتم که از همه دیدی بابا ...مامان... همه.من مجبورم که دنبال یه لبخند بدو وم حتی اگه کوچه خیابونی باشه.همینم که هستم باید ازم ممنون باشید...

 اون موقع ست که هیشکی نمیتونه بگه تو که فرزند شهیدی چرا؟!

حاجی جواب فاطمه رو کی میده؟

چی؟...!

آهان .همونایی که عمق جیباشون روز بروز داره افزایش پیدا میکنه...!؟

همون از ما بهترون...؟!

برای فاطمه و فاطمه ها دعا کن حاجی جون.

خیلی زیادن خواهر و دختر شهید که همرنگ جماعت شدن ولی فاطمه دلش هنوز پاکه...

 

دوستان اگه تو فیق شرکت در مراسم اعتکاف بهتون دست داد ما  هم دعا کنید...

یاحق



+ نوشته شده به عشق حاج همت در  بیست و یکم تیر 1386ساعت 1:36  توسط  دلسپرده ی همت 
سر دل خویش را چه گویم باتو چون عالم سر والخفیات تویی

  ّّآی دونه دونه دونه نون و پنیرو پونه

پهلوون  تو جبهه

                    فرشته ای تو خونه

 

رفته بود سر کمدش و با وسایلش ور میرفت.هروقت از دستم ناراحت میشد این کار را میکرد یا جانماز پهن میکردو سر جانمازش مینشست.

رفته بودم سر دفترچه یادداشتش و نامه هایی رو که بچه ها براش نوشته بودند خوانده بودم.به قول خودش اسرارش فاش شده بود و حالا از دستم ناراحت بود.

کنار دستم نشست و گفت ((فکر نکن من اونقدر با لیاقتم تو منو همونجوری ببین که تو زندگی مشترکمون هستم))

توی خودش جمع شد.انگار باری روی دوشش باشد.بعد گفت:((من یه گناه بزرگی به درگاه خدا کردم که باید با محبت اینا عذاب بکشم))

 

همه ی کارهایش رو حساب کتاب بود .وقتی پاوه بودیم صبح به صبح پا میشد و محوطه رو آب و جارو میکدو اذان میگفت و تا ما نماز بخوانیم صبحانه حاضر بود .کمتر پیش می آمد کسی در این کارها از او سبقت بگیرد.

خیلی هم خوش سلیقه بود.یک بار یک فرشی داشتیم که حاشیه ی یک طرفش سفید بود.انداخته بودم روی موکتمان.ابراهیم وقتی آمد خانه گفت((آخه عزیز من !یک زن وقتی میخواد دکور خونه رو عوض کنه با مردش صحبت میکنه اگه از شوهرش بپرسه اینو چجوری بندازم اونم میگه اینجوری))و فرش را چرخاند طوری که حاشیه ی سفیدش افتاد بالای اتاق))

--------------------------------------------------------------------------------------------

 

خدایا خسته و وامانده ام  دیگر رمقی ندارم صبرو حوصله ام پایان یافته زندگی در نظرم سخت و ملامت بار است  میخواهم از همه فرار کنم و به کنج عزلت بگریزم.آه دلم گرفته در زیر بار فشار خرد شده ام.خدایا به سوی تو می آیم و از تو کمک می خواهم جز تو دادرسی و پناهگاهی ندارم بگذار فقط تو بدانی فقط تو از ضمیر من آگاه باشی .اشک دیدگان خود را به تو تسلیم میکنم...

 

گوشه ای از دلنوشته ی دکتر چمران در 12 می 1961 امریکا

دلسپرده خیلی محتاج دعاست

 وقتی حال و هوای دعا میکنید به یادش باشید

یاحق



+ نوشته شده به عشق حاج همت در  چهاردهم تیر 1386ساعت 22:35  توسط  دلسپرده ی همت 
من از دلواپسی های غریب زندگی دلواپسی دارم

من از دلواپسی های غریب زندگی دلواپسی دارم

و کس باور ندارد که من تنها ترین تنهای این تنها ترین شهرم

تنم بوی علفهای غروب جمعه را دارد

دلم میخواهد از تنها ترین شهر خدا یک قصه بنویسم

و یا یک تابلوی ساده

که قسمت را در آن آبی کنم حرف دلم راسبز...

سلام حاجی

منو یادت  میاد....

منم دلسپرده ت.امشب خیلی دلگیرم.خودت میدونی سر چی .از همه چیز و همه کس دلم پره.از خودم  که عقلمو دادم دست دلم و ایمانم و الان رسیدم به اینکه اگه فقط به عقلم تکیه میکردم و توقعاتم وضعم شاید از اینی که هست خیلی بهتر بود.از تو که یادت رفته منم هستم...حاجی الان 8 هفته س که نمیذاری بیام سر خاکت.درسته من بدم ولی دل به تو دادم حالا حتی نمیذاری بیام به دلم که پیشته یه سر بزنم ...

حاجی خسته ام منو دریاب دیگه از خاکی بودن اونم خاکی که بد ترین جنسو داره خسته شدم .دلم میخواد پرواز کنم دلم میخواد آسمونی شم.دلم میخواد اینی که الان هستم نباشم ...

کمکم میکنی؟حاجی ترو به حق همه ی بسیجی ها که دلتو برده بودن کمکم کن...



+ نوشته شده به عشق حاج همت در  سوم تیر 1386ساعت 22:53  توسط  دلسپرده ی همت 
خدا یا هر کس از تو حاجتی میطلبد من آمده ام ز تو تو را میخواهم(پیر هرات)
از بزرگمرد:

چشم از آسمان نمیگرفت مدام اشک میریخت طاقتم طاق شد .

-چی شده حاجی؟

جواب نداد .خط نگاهش را گرفتم اول نفهمیدم ولی بعد چرا.آسمان داشت بچه ها را همراهی میکرد .وقتی میرسیدند به دشت ماه میرفت پشت ابرها .وقتی میخواستند از رودخانه رد شوند و نور میخواستند بیرون میامد .

پشت بیسیم گفت :«متوجه ماه هم باشین»

پنج دقیقه ی بعد صدای گریه ی فرمانده ها از پشت بیسیم می آمد...

-------------------------------------------------------------------------------------------------------- 

گوشه ای از مناجاتهای شهید چمران

عشق هدف حیات و محرک زندگی من است و زیبا تر از عشق چیزی ندیده ام وبالا تر از عشق چیزی نخواسته ام .عشق است که روح مرا به تموج وا میدارد.قلب مرا به جوش می آورد.استعدادهای نهفته ی مرا ظاهر میکند .مرا از خودخواهی و خود بینی میراند دنیای دیگری را حس میکنم در عالم وجود محو میشوم احساسی لطیف و قلبی حساس و دیده ای زیبا بین پیدا میکنم.لرزش یک برگ نور یک ستاره ی دور موریانه ای کوچک نسیم ملایم سحر موج دریا غروب آفتاب همه احساس و روح مرا میربایند و از این عالم مرا به دنیای دیگری میبرند ...اینها همه و همه از تجلیات عشق است .....

به خاطر عشق است که فداکاری میکنم.به خاطر عشق است که به دنیا با بی اعتنایی مینگرم و ابعاد دیگری را می یابم.به خاطر عشق است که دنیا را زیبا میبینم و زیبایی را میپرستم به خاطر عشق است که خدا را حس میکنم و اورا میپرستم و حیات و هستی خود را تقدیمش میکنم...

 

------------------------------------------------------------------------------------------------------

اینا رو که مینوشتم با خودم فکر کردم چند بار خدا برام معجزه کرده و من بی خیال از کنارش گذشتم؟چند تا مورچه از جلو پام رد شدن چند بار غروب و طلوع خورشیدو دیدم چند بار نسیم سحر صورتم رو نوازش کرده؟چند بار به ماه نگاه کردم ...جواب خودمو که دادم بعد پرسیدم تو این دفعات کدومشون دلت رو ذره ای تکون داده ؟...!موندم ...

تکون؟لرزش؟...!

اینا پدیده های طبیعین دیگه! خوب خدا هم خودش گفته که الرحم الراحمینه خوب طبیعیه که بهم محبت کنه...

دلم به حال خودم سوخت چقدر زندگیم عادیه چقدر حقیر بودم و فکر میکردم بزرگم چقدر...

چی بگم؟بغضم گرفت دلم خیلی برای خودم میسوزه  خدا این حال و هوارو نصیب هیچ بنده ای نکنه ...

عشق....!؟!

نامفهومه...

اسپل کن

ع ش ق...؟!

چی میگی تو حالت خوبه؟

.....



+ نوشته شده به عشق حاج همت در  بیستم خرداد 1386ساعت 23:5  توسط  دلسپرده ی همت 
ای حسینی مسلکان یاران خاموش امام تا شما بودید هرشب ماجرایی داشتیم....

 

 

 

تابستان بود .چند نفری رفته بودیم باغ.یک ساعت بعد موقع برگشتن ابراهیم آمد سراغمون.

کیسه ی میوه هارا گرفت پشت سرشانجیر و گلابی ها رو که بین راه خریده بود وشسته بود تعارف کرد.گفتم نه اول شما بردارید .بقیه ش رو بدید عقب .

توی صندلی ولو شد .رو کرد به حسین آقا و گفت :می بینی میخواستم به خودمون بیشتر برسه همیشه دست من رو می خونه و بعد زد زیر خنده...

 

بچه ها کسل بودند و بی حوصله حاجی سر در گوش یکی برده بود و زیر چشمی بچه ها را می پایید .انگار شیطنتش گل کرده بود.

عراقی آمد تو و حاجی پشت سرش.بچه ها دویدند دور آنها.حاجی عراقی را سپرد به بچه ها و خودش رفت کنار.آنهاهم انگار دلشان می خواست عقده هایشان را سر یک نفر خالی کنند ریختند سر عراقی و شروع کردند به مشت و لگد زدن به او.حاجی هم هیچی نمیگفت فقط نگاه میکرد.یکی رفت تفنگش را آورد و گذاشت پس سر عراق ی.عراقی رنگش پرید و زبان باز کرد که:بابا نکشید !من از خودتونم.و شروع کرد تند تند لباسهایی را که کش رفته بود کندن و غرغر کردن که "حاجی تو هم با این نقشه هات .نزدیک بود مارو به گشتن بدی حالا شبیه عراقی هاییم دلیل نمیشه که..."

بچه ها می خندیدند .حاجی هم می خندید...

 

گوشه ای از مناجاتهای شهید چمران

 

ای خدای بزرگ اکنون که به سراغ تو می آیم از تو هیچ انتظاری ندارم .آنچه کرده ام فقط به خاطر عشق تو بوده  احساس وظیفه می کردم و انجام دادم.از تو هم هیچ انتظاری ندارم.فقط به سراغ تو می آیم.نمی دانم آنچه کرده ام مقبول نظر تو بوده است یا نه نمیدانم آزمایشی را که گذرانده ام رو سفید شده ام یا نه ...

به هر حال در این عالم جز عشق و محبت به به بزرگی و عظمت تو محرک دیگری نداشته ام.سوخته ام ولی از سوزش خود لذت برده ام.شمع بوده ام و از سوختن خود نور داده ام.غم و درد همیشه انیس من بوده اند.من با رنج و مشقت خو گرفته ام از هیچ کس و هیچ چیز هم هیچ انتظاری ندارم .به آنچه کرده ام و به آنچه داشته ام مغرور نیستم و شرم دارم از اینکه چرا اینقدر ناچیز بوده ام ....

 

التماس دعا.یازهرا



+ نوشته شده به عشق حاج همت در  نهم خرداد 1386ساعت 21:10  توسط  دلسپرده ی همت 
امشب برایم از دل بی همزبان بگو باید نماز گریه بخوانم اذان بگو

قلم وضو بگیر!

بنویس از پهلویی شکسته،  از چادری خاک آلود و قدی خمیده

قلم بنویس از سوختن خانه ای در میان شعله های آتش، خانه ای که روزگاری پیامبر(ص) اهالی اش را اهل بیت خود میخواند...

قلم بنویس از اشکهای دخترکی بر بالین مادر از دستان نحیف طفلانی که رو به آسمان است .

قلم از خیسی گونه های یک مرد از لرزش شانه های یک پهلوان بنویس. شانه هایی که حتی در خیبر هم تکانشان نداد...

قلم بنویس از دل تاریکی از شبی خلوت و ظلمانی که عاشقی تابوت معشوق را به دوش میکشد ...

قلم از اشک طفلان بی مادر بنویس از دخترکی 4 ساله که قرار است زین پس مادر برادران باشد

بنویس شاید ظلم خجل شود شاید کینه و بغض سر افکنده شوند و شاید دروغ مهر سکوت بر لب زند...

 

ایام فاطمیه تسلیت باد

 -------------------------------------------------------------------------------

 

خاطرات بزرگمرد

 

ریخته بودند دور و برش و سرو صورت و بازوهاش را می بوسیدند.هر کار میکردی نمی توانستی حاجی را از دستانشان خلاص کنی .انگار دخیل بسته باشند ول کن نبودند .بارها شده بود حاجی توی هجوم محبت بچه ها صدمه دیده بود.زیر چشمش کبود شده بود حتی یک بار انگشتش شکسته بود.

سوار ماشین که میشد لپ هایش سرخ شده بود اینقدر که بچه ها لپهایش را برداشته بودند برای تبرک باید با فوت و فن برای سخنرانی می آوردیم و میبردیمش.

-

خوب حالا قصر در رفت ؟یواشکی آوردنش؟وقتی خواست بره چی؟بین بچه ها نشسته بودم و میشنیدم که چی پچ پچ می کنند .داشتند خط و نشان می کشیدند .حاجی را یواشکی آورده بودیم و توی چادر پنهان کرده بودیم.بعد که همه جمع شدند حاجی برای سخنرانی آمد .بچه ها خیلی دلخور شدند.

سریع سوار ماشین کردیمش تا چند صد متر ده بیست نفری به ماشین آویزان بودند آخر مجبور شدیم بایستیم و حاجی پیاده شود...

 

 

التماس دعا.یاحق



+ نوشته شده به عشق حاج همت در  هفتم خرداد 1386ساعت 14:31  توسط  دلسپرده ی همت 
بسی گفتند و گفتیم از شهیدان شهیدان را شهیدان میشناسند

سلام به همه ي همتي ها

يه مدتي توفيق نوشتن و دردودل كردن باحاجي ازم گرفته شد امابازم  حاجي بامعرفتي كرد و گذاشت بيام و ادامه بدم از همه ي  خواهر برادراي عزيزم كه تو اين مدت سراغي از ما گرفتن  تشكر  ميكنم و اميدوارم زير سايه ي شهدا و اهل بيت هميشه سربلند باشن  درضمن يه سري از وبلاگها رو پيوند دادم تا اونجايي كه يادم بود. عزيزاني كه  قبلا پيشنهاد تبادل لينك دادن و الان تو پيوندها نيستن بذارن به حساب حواس پرتي  ما نه بي معرفتيمون . هر عزيزي كه مايله به ما افتخار بده  كه پيوندش بديم  كامنت بذاره...التماس دعا ...ياحق

 

يه روزي يه عابر ازم پرسيد :چرا همت؟چي شد كه دل به همت سپردي؟...

 

بار اول يه عكس و دو تا چشم .دو تا چشمي كه با همه ي چشمها فرق ميكرد با خودم گفتم خدايا اين دوتا چشم يه چيزي دارن كه تو هيچ چشمي نديدم .نفهميدم چي بود .زيادم پي ش رو نگرفتم.اما محبت اون تصوير با اون دوتا چشم قشنگ تو دلم نشست .گذشت  .يه روز كه داشتم تو قطعه ي شهدا ميگشتم چشمم افتاد به چندتا قبر كه بلند تر از بقيه بودن رفتم جلو  رفتم .اسم سردار شهيد حاج همت رو كه ديدم دلم لرزيد صاحب اون دو تا چشم به خاطر همين يه ذره محبت من بهش چه محبتي بهم داد اون اجازه داده بود بيام سر مزارش ....

 

كتاب يادگاران همت  رو كه خوندم ديگه شدم  ديوونه ي همت.معتاد اين كتاب شدم تا چند وقت روزي چند بار ميخوندمش چقدر دلم غم داشت اون روزا آرزوم بود يه بار فقط يه بار ببينمش  .... از اون موقع ها تقريبا يه سال و نيم ميگذره  ...چند وقت پيش يه فيلم از زندگي حاجي از زبون همسر بزرگوارش ميديم به نام سردار خيبر اونجا بود كه فهميدم سر چشماي حاجي چيه  .همسر حاجي ميگفت يه بار با يه حالت خاصي نگاهم كرد به دلم اومد كه بگم تو ميخواي با اين نگاهت منو از راه به در كني اما زبونم گفت :تو بالاخره از طريق اين چشمها شهيد ميشي...حاجي يكه خورد و پرسيد چرا؟گفتم آخه خدا به اين چشمها هم جمال داده هم كمال ..اين چشمها در راه خدا بيداري زياد گشيده اشكم زياد ريخته ...همونم شد حاجي رو وقتي آوردن چشمهاش رفته بود........

انگار حتي خدا هم عاشق  چشمها ي همته ديگه من كي باشم كه مقاومت كنم؟ميدونم هنوزم هيچي از شخصيت حاجي نميدونم .خود حاجي گفته يه روزي من شهيد ميشم بدون اينكه كسي بفهمه همت كي بود...و ميدونم كه منم هنوز نميدونم او كي بود. اما اينو ميدونم كه به گردن من و امثال من حق زياد داره كه تا الان حتي يك صدمشم ادا نكردم  من حتي حق محبتشم ادا نكردم ...برام دعا كنيد دعا كنيد  بتونم ذره اي از حقي كه حاجي به گردنم داره اداكنم و بعد مردنم حتي اگه جهنمي هم بودم خدا بذاره يه لحظه فقط به لحظه چشمهاي افلاكيه حاجي رو از نزديك ببينم.....

 

 

 



+ نوشته شده به عشق حاج همت در  بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 15:38  توسط  دلسپرده ی همت 

سلام به همه ی دوستان عزیزم .متاسفانه یه مدته که یه آفت اومده توی وبلاگهای مذهبی که با حرفای کثیفش میخواد قداست این وبها رو به بازی بگیره من نظراتم رو تاییدی کردم اما به خاطر مشکل مرورگرم نمیتونم زود به زود نظرات تایید شده رو چک کنم .ممکنه تا یه مدت طولانی تو نت نیام تا مشکل مرورگرم حل بشه.دعا کنید هرکی هر شری به اسلام و شهدا داره به خودش برگرده .در ضمن از وبهایی که پیشنهاد تبادل لینک دادن هم واقعا شرمنده ام.مرورگرم که درست شد حتما حتما مفتخر به لینک این وبها خواهم شد .التماس دعا.یاحق

 

كوه پرسيد ز رود

زير اين سقف كبود

 راز ماندن در چيست ؟     گفت :در رفتن من  

كوه پرسيد و من؟           گفت: در ماندن تو

بلبلي گفت: ومن ؟         خنده اي كرد و بگفت :در غزلخواني تو

آه از آن آبادي

كه در آن كوه رود،

 رود، مرداب شود،

و در آن بلبل سرگشته سرش را به گريبان ببرد ،

و نخواند ديگر،

من و تو بلبل و كوه و روديم

راز ماندن جز، در خواندن من ،ماندن تو،رفتن ياران سفركرده مان نيست ،بدان

 

خاطرات بزرگمرد

 

چقدر دوست داشتم امام عقدمان كند.تنها خواهشم همين بود.گفت«هرچيز ديگه اي بخواهيد دريغ نميكنم فقط خواهش ميكنم از من نخواهيد كه لحظه اي از عمر اين مرد رو صرف خودم كنم.من نميتونم سر پل صراط جواب بدم»

 

تا بسيجي ها را ميديد ميدويد طرفشان .آنها هم.حاجي براي بچه ها يا يك پدر بود يا يه پسر ويا يك برادر.بعد از چند روز دوري مثل اينكه گمشده اي را پيدا كرده باشند دست ميكشيدند به سر و دوش حاجي و اورا مي بوييدند.

 

وقتي ميگفت فلان ساعت مي آيم مي آمد .بيشتر وقتها قبل از اينكه زنگ بزند در را باز ميكردم.ميخنديد.

 

پول نداشتم.روم نميشد به ابراهيم بگويم آخر گفتم پول خرد داري به من بدي؟اگه خواستم تاكسي سوار بشم...دست كرد توي جيبش مضطرب شد گفت صبر كن الان برميگردم.رفت و برگشت و پانصد تومان داد بهم ....بعد ها ديدم توي دفتر يادداشتش نوشته بود بدهكار است.اسم طرف و تاريخ آن روز را هم نوشته بود.نوشته بود كه يادش نرود.

 

در را باز كردم.توي تاريكي ايستاده بود.گفت :«خجالت ميكشم » و اومد توي روشنايي .زير چراغ كوچه.سرتاپا گلي بود...

 

وقتي مريض ميشديم چقدر بالاي سرمان گريه ميكرد .ميگفتم حالا از اين مريضي كه نميميريم ...گريه ميكرد.

 

 

 

 

 



+ نوشته شده به عشق حاج همت در  دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 14:50  توسط  دلسپرده ی همت 
ادامه ی سفرنامه ی سفر به خاک آسمانی

سلام.تصمیم گرفتم روند قبلی وبلاگ رو ادامه بدم...دیگه وارد مسایل سیاسی نشم.از اونایی هم که راهنماییم کردند ممنون.یاحق

دل قلم را گفت وضو بگير و قلم وضو گرفت و طاهر شد و نوشت آنچه را كه در خاكي افلاكي ديده بود.....

شب جمعه ست و من روي كلوخ هايي در يك بيابان نشسته ام كه مي گويند قطعه اي از بهشت است.اما تصور من از حال و هواي بهشت همين حال بود.خوب كه مي انديشم ميبينم شلمچه قطعه اي از بهشت بزرگان است و همه ي بهشت اين حقير.چشم ها را كه بر هم مينهم و عميق نفس ميكشم بوي شقايق مشامم را مينوازد.اينجا شلمچه است .خاكي پر از عشق خاكي ساده و بي آلايش كه بوي خدا ميدهد ... كنون درميابم كه خدا عطر شقايق دارد.دلم آرزو ميكند تا ابد در اين بيابان بنشينم . اين دشت پر شقايق هيچ گاه در تصوراتم نبود....شلمچه چه بگويم با تو كه زبان قاصر است از بيان سخن دل...چه بگويم شلمچه؟ ...از خاكت بگويم يا غروبت ويا از خورشيدت بگويم؟تو چه داري اي بيابان بي آب و علف كه اين چنين دلربايي ميكني؟تو چه داري كه تا بدين جاي عمرم در هيچ كجاي اين دنيا نديده ام؟اين احساس را تا كنون به  هيچ خاك و سرزميني نداشته ام...

بار ديگر پلك بر هم مينهم ميخواهم مشامم را باز از عطر شقايق پر كنم .عطر ياس هم همراهي ميكند رايحه ي شقايق ها را...آري اينجا عطر ياس دارد.... عطر زهراي اطهر ....

گوش كن اينجا صداي شكسته شدن يك پهلو صداي آتش گرفتن يك خانه ي محقر مي آيد...اينجا صداي غربت مي آيد صداي بقيع.خاك خونين شلمچه با ياد دختر رسول خدا عجين شده .پس اين است رمز دلرباييت....

شلمچه خورشيد تو خورشيد شهر من نيست .زهراي مرضيه بر خاك تو ميتابد...آه كه عاشورا خواندن در اين خاك چقدر به دلت مينشيند.شايد چون كربلا نزديك است.السلام عليك يا ابا عبدالله ...و اين نوا را از هرطرف ميشنوي .عده اي ضجه ميزنند و سلامش ميكنند و عده اي در دل فرو ميريزند و آرام آرام خاك تشنه را با اشك شور تشنه تر ميكنند...السلام عليك يابن رسول الله...

گاه وداع است .دل كندن ازاين خاك چقدر دشوار است.پس دل نميكنم دل ميگذارم و راهي ميشوم.اما پيش از آن نميدانم چند بار بر خاك بوسه ميزنم تا توان جدا شدن يابم...و گاه جدايي خورشيد هم كم كم غروب ميكند شايد به اميد طلوعي ديگر در بهشت....((شلمچه خاك متبرك از خون عزيزان زهرا و محبان حسين فراموشم مكن))

10/1/86

اينجا چزابه ست مزار شهداي گمنام و التماسهاي دعا.چه خاك غريبي دارد اين چزابه .گوشه اي نوشته  خطر ميدان مين.به ني هايي مينگرم كه شايد در ميانشان در روزگاران نه چندان دور شقايق هايي هم پرپر شده باشند.ميدانم طلب شهادت برايم خيلي زود است .اما ميطلبم آنچه را كه ميدانم لايقش نيستم ....

10/1/86

فكه داغ داغ .سرزمين عروج سيد شهيدان اهل قلم و قدمگاه پازوكي  و چند صد تن ديگر از عزيزان زهرا......

روي شن ها با پاي برهنه گام بر ميداريم.اي خاك آتشين !لب چندين بسيجي ترك برداشته بود از تشنگي وقتي بر روي تو گام بر ميداشتند؟خورشيد فكه با هرم نفسهايت تن چندين لاله ي عاشق را تب دار تر كردي؟دلم ميگويد اين داغي از داغي عشق سرچشمه گرفته .آري اين هرم عشق لاله هاست .اينجا سرزمين عشق سوزان سرزمين جنون اينجا فكه است....

عمليات فتح المبين

با شهداي گمنام و غريب نجوا ميكنم هر كجا كه ميروي قتلگاه عده اي از مردان خداست.و گوشه اي شقايق روييده از خونشان واين شقايق ها برترين يادگاري ها هستند  .نم باران ميزند .خاك بوي نم ميدهد.همه جا سبز است .گويي خوشيد اينجا با خاكش مهربان تر است...

 

و دهلاويه كه قدمگاه عارفيست چون چمران . مناجاتهايش چه عجيب بر دلت مينشيند.ميدانم كه اگر هرروزم را با يك جمله از عاشقانه هاي او آغاز كنم هرگز آن روزم آلوده نخواهد شد.

 

 

شب است و ما در دوكوهه ايم.اينجا منزلگاه عشاق است.ساختمان هاي قديمي كه بوي سادگي ميدهند .پيشتر ها وقتي همسان اين ساختمان ها را در شهر خودم ميديدم دلم ميگرفت .اما اينجا اين ساختمان هاي قديمي را طواف ميكنم.چون دلم خوش است كه شايد روزگاري حاج همت در همين اتاقكي كه من نشسته ام نشسته باشد.آه خدايا چه حس غريبيست .اينجا بوي همت ميدهد .بوي عشق...زمان كم بود هيچ فكر نميكردم كه اين سفر مرا به حسينيه ي حاج همت ببرد.اما انگار در فكه وقتي با لب تشنه به شهدا گفتم ممنون كه راهم داديد .حاجي كه نذاشت حتي يكي از يادگاري هاش رو ببينم خودش صدايم را شنيد.روز آخر بود و ميدانستم نميتوانيم به طلاييه و هويزه برويم .اما دو كوهه راهمان داد.و حاج همت اين اسطوره ي شهر دلم باز دلش به حالم سوخت ...

نماز صبح را در حسينه ي حاج همت خواندم. اين فكر كه شايد روزي حاجي همين جايي كه من حالا نشستم نشسته باشد روحم را چنان  نوازش ميدهد كه ديگر توان برخواستنم نيست.به مزار شهيد گمنامي كه روبروي حسينيه آرميده ميروم و التماس ميكنم كه دعايم كندو راهي همان اتاقك ميشوم عكس بزرگ حاجي كه روبروي يكي از همان ساختمان ها نصب شده به من لبخند ميزند و من با لبخندم تمام عشقم را نثار روح بزرگش ميكنم كه چه جوانمردانه به چون مني محبت ميكند...

باراللها !سپاست ميگويم كه پايان سفرم در جايي بود كه رنگ و بويي از فاتح قلبم حاج همت داشت.

 

و اينك گاه وداع است با سرزمينهاي نور.چه تلخ است وداع با معشوقي كه نميداني آيا باز هم ديدارش ميسر ميگردد يا نه.    ((اي عشق تنها اين راه لايق توست و اين چنين سرزمينهايي))

 

التماس دعا



+ نوشته شده به عشق حاج همت در  یکم اردیبهشت 1386ساعت 18:38  توسط  دلسپرده ی همت 
نقداخراجی ها

نمي خواستم بنويسم .ميترسيدم محكوم بشم به خشك مقدس بودن تا اينكه امروز سر مزار حاجي ديدم يكي از باقي مونده هاي 8 سال دفاع مقدس يه عده جوون رو دور خودش جمع كرده و داره از ته دل ضجه ميزنه :كجا تو جبهه معتاد راه دادن ؟كدوم دزدي پاش به عمليات ميرسيد ؟اينا رو باور نكنيد تا لقمه حلال نباشه دل خدايي نميشه ....ديدم حق اونايي كه ادعا ميكنم دوستشون دارم داره ضايع ميشه و من جرئت نوشتن ندارم.((قلم بايد به حالت خون گريست))مينويسم حتي اگه متهم بشم به خشك مذهبي بودن گفتن حرفايي كه مدتها رو دلم مونده حتي ارزش فيلتر شدن رو هم داره.نه اشتباه نكنيد !من جوگير نشدم .من به حق رسيدم اونم نه امروز از وقتي اين فيلم رو ديدم ولي امروز فهميدم نگفتن حق حتي از دروغ  گفتن هم بدتره...

نميخوام بگم اون زمان همه عالي بودن و بدون عيب  خيلي ها بودن كه خوب نبودن و با اومدن توي جبهه ها درست شدن ولي اين فيلم خيلي اغراق داشت اونم اغراق مغرضانه .نميگم هركي رفت و شهيد شد از بدو تولد كربلايي بود و عاشق حسين ولي تا دلش حسيني نشد پرواز نكرد.به قول شهيد آويني :گناهكاران را در اين قافله راهي نيست.آقاي دهنمكي !تويي كه ادعاي جبهه رفتنت ميشه بسيج رو قبل از رفتن به جبهه كلي تعليم رزمي ميدادن مگه ميشه يه معتاد پاش به عمليات باز بشه ؟مغرض بودن كارگردان جاي ديگه هم معلومه اصل مجيد سوزوكي و مصطفي كه شربت ميخورن شهيد ميشن !خيلي ظريف تشبيه شربت شهادت كه در وصيت نامه ي خيلي از شهدا به كار برده شده به استهزا كشيده ميشه (قبل از اينكه بگيد برو بابا بي جنبه ي عقب مونده يه كمي روي اين حرفم فكر كنيد.)نميگم غير ممكنه كسي مثل مجيد سوزوكي وجود داشته باشه .بله بودن كسايي كه با همين عشق ها خاكي يه افلاك رسيدن چون دل پاك بوده  ولي اين فيلم حتي اونها رو هم به مسخره گرفته.لحظه ي شهادت هميشه لحظه اي سرشار از معنويته لحظه ي وصل پس از فراقي طولاني .داستان لحظه ي شهادت فرهاد نصيري رو در وب عاشقان وصال بخونيد(اين وبلاگ لينك شده )اونم يه بسيجي معمولي بود سردار نبود .پدر و مادرشم خيلي معمولين من كامل ميشناسمشون .ولي فرهاد وقتي به خدا ميرسه با حال و هواي يه عاشق سختي كشيده او رو در آغوش ميكشه .بعد هم يه لبخند به روي محبوب و پرواز به سوي او....ولي اينجا هيچ رنگ و بويي از معنويت نبود.همه چيز طنز بود.اما هر چيزي شوخي بردار نيست .نميگم همه ي فيلم دروغ بود كه اگر بگم تند رفتم .بودن كسايي هم كه با اهداف غير خدايي وارد جبهه ها ميشدن .حالا هم همونا به اعتبار شهدا ميزها رو چسبيدن و فكر ميكنن تا ابد زنده اند.امروز وقتي داشتم فكر ميكردم يادم افتاد ايران هرچي داره از شهداست .اين تعارف نيست .حقيقت محضه .يه لحظه خنده نبايد باعث بشه عقايدم رو زير پام له كنم و غفلت و ترس رو ياد قلمم بدم .حالا كه گفتيم بذار تا آخرش بگيم .آقاي رئيس جمهور من از تو گله دارم . تويي كه بهت ميگن رجائي زمان، تويي كه رزمنده بودي و جبهه رو ديدي، براي تو تنها درست بودن كار خودت كافي نيست تو بايد قدرت درست كردن كار يه كشور رو داشته باشي اگه نداشتي نبايد اين مسئوليت رو قبول ميكردي .چرا بايد شهدا كه همه چيز ما هستن اينطور منافقانه حقشون ضايع بشه اونوقت تو لبخند به لبت باشه و ايران گردي كني و طرفدار جمع كني ؟از حق كسايي كه خيلي گردنمون حق دارن بايد دفاع كرد.بايد مثل امام تو دهني زد .بايد مثل صياد كه چه سياست مدارانه چهره ي بني صدر رو نشون ميده و در مجلسي كه بني صدر بدون نام خدا شروع به حرف زدن ميكنه ،با ذكر دليل صحبت نميكنه،چهره ي منافق رو نشون داد.بايد مثل متوسليان زد تو گوش منافق ويا مثل همت دل منافق رو هم برد و هدايتش كرد .اگر مرد ميدون نيستي بگو تا همه بدونن لقب رجايي براي تو سنگينه و ممكنه كمرت روبشكنه ......حتي يكي بلند نشد بگه اين فيلم فقط جنبه ي طنز داشت .كارگردان هم كه از خدا خواسته مياد تو تلوزيون و ميگه همش واقعيت بود.!!!

اونايي كه بايد حرف بزنن يا صداشون به جايي نميرسه يا غافلن و حواسشون نيست ويا سرشون به حساب بانكي هاشون گرمه.فقط از خدا ميخوام به حق آيه ي(( ومكرو ومكرالله ولله خيرماكرين))  چهره ي منافق رونشون بده و شرش رو به خودش برگردونه به خوبا هم كه دارن مثل شمع آب ميشن صبر بده و به امثال منم كمك كنه تا همرنگ جماعت نشيم.